روز جهانی زبان عربی

دیانا محمود

روز جهانی زبان عربی

 

۱۸ دسامبر- ۲۷ آذر

زبان، دولت و سرنوشت یک جهان زبانی

زبان عربی همچون بسیاری از زبان‌های بزرگ جهان، سرنوشت خود را نه در دل ساختارهای نحوی، بلکه در تعامل با پروژه‌های سیاسی، شکل‌گیری دولت‌ها و اقتصاد سیاسی دانش رقم زده است. روز جهانی زبان عربی بیش از آن‌که بزرگداشت یک زبان باشد، یادآور این واقعیت است که زبان‌ها، چه در همراهی و چه در تقابل با دولت، چگونه به زبان علم، مقاومت، هویت یا حاشیه بدل می‌شوند.

عربی در سده‌های میانی زبان تولید و گردش دانش بود: فلسفه، پزشکی، ریاضیات و علوم طبیعی در سراسر جهان اسلام با عربی نوشته و بازنویسی می‌شد. اما با فروپاشی نهادهای حامل این جهان زبانی و ورود استعمار، مسیرهای ترجمه، آموزش و تولید دانش تغییر کرد. نهادهای دانشگاهی جدید، زبان‌های اروپایی را در قلب آموزش و مدیریت قرار دادند و عربی به دلیل همین جابه‌جایی قدرت، به تدریج به حوزهٔ دین و ادبیات محدود شد. زبان در تاریخ دولت‌سازی مدرن تنها زمانی در موقعیت مرکزی قرار می‌گیرد که به پروژه‌ای سیاسی پیوند بخورد: پروژه‌ای که دولت از راه آموزش، ترجمه و رسانه به آن وحدت، اقتدار و نقش ملی می‌بخشد. هنگامی که این پیوند سست شود، زبان حتی اگر از پشتوانهٔ تاریخی عظیمی هم برخوردار باشد، می‌تواند موقعیت خود را در تخیل جمعی از دست بدهد.

با وجود رکود پیش‌آمده در اثر ورود استعمار، در میانهٔ قرن بیستم زبان عربی بار دیگر به مرکز سیاست بازگشت؛ این‌بار نه صرفاً به ‌مثابه میراث فرهنگی، بلکه به‌عنوان عنصری بنیادین در پروژهٔ دولت‌سازی و ناسیونالیسم عربی. همان‌گونه که یاسر سلیمان در کتاب زبان عربی و هویت ملی (۲۰۰۳) نشان می‌دهد، زبان در این دوره نه بازتاب هویت، نه وسیلهٔ صرف ارتباط، بلکه ابزار ساختن همان هویت بود. دولت‌های ملی نوپا، عربیِ معیار را به‌عنوان زبان وحدت سیاسی صورت‌بندی کردند و از خلال آموزش، رسانه و نهادهای رسمی کوشیدند آن را به دارایی مشترک ملت‌های مختلف بدل کنند. اما این فرایند، هم‌زمان که وعدهٔ همبستگی می‌داد، با نوعی انضباط‌بخشی نیز همراه بود: تکثرهای زبانی، لهجه‌ای و محلی به حاشیه رانده شدند و یک صورت خاص از عربی به ‌مثابه زبان مشروع سیاست و دانش تثبیت شد.

در این معنا زبان نه فقط ابزار تخیل ملی، بلکه شرط امکان دولت‌سازی بود: بدون برساخت یک زبان مشترک، دولت نمی‌توانست خود را در مقام امر واحد تصور یا اعمال کند و از سوی دیگر، خودِ زبان نیز بدون پشتوانهٔ نهادی دولت (بدون شبکه‌های آموزش، ترجمه، استانداردسازی و رسانه) نمی‌توانست به صورت زبانی پویا، گسترش‌پذیر و حامل افق مشترک باقی بماند. این تقابل ظاهری در عمل رابطه‌ای دوسویه است: دولت بدون زبان مشترک بی‌ثبات و چندپاره می‌شود، و زبان بدون نهادهای دولت به‌سرعت در پراکندگی لهجه‌ای و حاشیه‌ فرو می‌لغزد. هیچ دولت مدرنی بدون برساخت زبانی مشترک شکل نمی‌گیرد. زبان ابزار ادارهٔ جمعیت، تولید آموزش سراسری، تدوین قانون و ایجاد احساس بخشی از یک «ملت» بودن است. به همین دلیل، پروژه‌های دولت‌سازی در جهان عرب نه تنها بر زبان تکیه داشتند، بلکه خود زبان را نیز به شیوه‌های خاصی شکل دادند: شکل‌دادنی که هم ظرفیت همبستگی داشت وهم اعمال قدرت و نظم‌بخشی.

عصر ناصر و بازگشت سیاست به زبان

بسیاری از دولت‌های عربی زیر سایهٔ استعمار فرانسه و بریتانیا وارد عصر مدرن شدند، در حالی‌که فرانسوی و انگلیسی در این کشورها نقشی بی‌بدیل بازی می‌کرد (و می‌کند). در میانهٔ قرن بیستم، عربی بار دیگر وارد صحنه‌ای شد که ترکیب تازه‌ای از سیاست و زبان را رقم زد. دوران جمال عبدالناصر در مصر تجربه‌ای بود که نشان داد دولت چگونه می‌تواند زبان را به حامل پروژهٔ سیاسی گسترده‌ای بدل کند. یکی از مهم‌ترین ابزارهای ناسیونالیسم عربی رادیو صوت‌العرب بود؛ شبکه‌ای رادیویی که از قاهره پخش می‌شد و پیام‌های سیاسی، ضد‌استعماری و وحدت‌طلبانه را در گستره‌ای که تا پیش از آن سابقه نداشت، در میان مردم عرب پخش می‌کرد. صوت‌العرب نشان داد که زبان چگونه می‌تواند از مرزهای دولت‌ملت عبور کرده و نوعی خطاب جمعی پدید آورد؛ خطابی که بخشی اثرگذار در تجربهٔ روزمره و سیاسی‌  بسیاری از شنوندگانش بود. اما به تدریج زبان عربی که در آن زمان به حامل رؤیایی جمعی برای وحدت، توسعه و کرامت انسانی بدل شده بود، معناهای جدیدی به خود گرفت.

شکست در جنگ اعراب و اسرائیل، مرگ ناصر و تغییر مسیر دولت‌های عربی به سوی اقتصادهای وابسته، هم‌پیمانی‌های جدید و سیاست‌گذاری‌های متمایل به غرب، نیروی سیاسی‌کنندهٔ زبان آن دوران را به تدریج فرونشاند. عربی که برای لحظه‌ای حامل طرحی بزرگ‌تر از دولت‌های ملی شده بود، با عقب‌نشینی سیاست‌های وحدت‌طلبانه، از انرژی سیاسی خود تهی شد و دوباره میان هویت و کارکرد روزانه معلق ماند.

رسانه‌ها و تخیل مشترک عربی

سیاست اما فقط از طریق دولت ساخته نمی‌شود. در جهان عرب، رسانه‌های محبوب، به‌ویژه سینما، سریال‌های تلویزیونی و موسیقی، برای چندین دهه نقشی بنیادی در شکل‌ دادن به نوعی تخیل مشترک ایفا کردند. سریال‌ها و کمدی‌های مصری که در ماه رمضان در خانه‌های میلیون‌ها نفر از مردم در مغرب، سودان، سوریه و عراق به نمایش درمی‌آمدند، زبانی به‌ وجود آوردند که با وجود فاصلهٔ لهجه‌های عربی در این کشورها، برای همه فهم‌پذیر بود. این زبان رسانه‌ای، برخلاف زبان رسمی دولت‌ها، از خلال عواطف، شوخی‌ها، موقعیت‌های خانوادگی و داستان‌های روزمره پخش می‌شد و نوعی تجربه و فهم مشترک ایجاد می‌کرد.

در دورهٔ جدید، شبکه‌های ماهواره‌ای و دیجیتال مانند الجزیره (وابسته به دولت قطر) و همچنین مجموعه‌های سرگرمی‌محوری که در عربستان شکل گرفته‌اند، مسیر دیگری را دنبال کرده‌اند. این رسانه‌ها همچنان به بازتولید فهم جدیدی از عربی کمک می‌کنند، اگرچه زبان آن‌ها زبان یک پروژهٔ سیاسی مشترک نیست؛ بلکه زبانی است که با مصالح منفرد دولت‌ملت‌های جدید گره خورده است. دولت‌هایی که این رسانه‌ها را پشتیبانی می‌کنند، از آن‌ها برای شکل‌دهی به تصویری «مدرن»، «جذاب» و سازگار با ارزش‌های رایج غربی استفاده می‌کنند؛ تصویری که خود را در کنسرت‌های عظیم، دعوت از بازیگران و ستاره‌های موسیقی پاپ، جشنواره‌های پرزرق‌و‌برق و بازنمایی سبک زندگی‌ای نشان می‌دهد که بیش از آن‌که به ایدهٔ همبستگی عربی نزدیک باشد، به نمایش جذب در تخیل فرهنگی آمریکایی علاقه دارد. در چنین فضایی، عربی به زبانی برای صنعت فرهنگ و نمایش قدرت نرم بدل می‌شود. اگر صوت‌العرب تجربه‌ای بود که زبان را به افقی سیاسی و مترقی پیوند می‌زد، رسانه‌های امروز بیشتر در پی ساختن عربی به مثابه زبان سرگرمی، مصرف و پیوست به فرهنگ جهانی هستند.

استعمار، آموزش و زوال نهادی زبان

قرن‌ها پیش از آن‌که انگلیسی به زبان غالب علم و دیپلماسی جهانی بدل شود، عربی در قلمرو جغرافیای بسیار گسترده‌ای زبان دانش بود: پزشکی، ریاضیات، فلسفه، جغرافیا و نجوم، همگی در جهان اسلام (که البته متفکرین غیرمسلمان فراوانی را نیز در خود می‌پروراند) به عربی تولید و منتقل می‌شدند. بخش وسیعی از میراث دانش بشری، از کارهای ابن‌هیثم تا ابن‌سینا، از مورخان اندلسی تا شارحان یونانی، در قالب عربی فهم‌پذیر شد و سپس در فرآیند ترجمه به ظهور روشنگری در اروپا کمک کرد. به همین دلیل فاصله گرفتن عربی از جایگاه زبان علم، نتیجهٔ مستقیم ضعف نهادی و آموزشی است، نه ضعف زبانی. دانشگاه‌های کشورهای عرب‌زبان در بخش بزرگی از قرن بیستم تحت تأثیر الگوهای استعماری فرانسوی و بریتانیایی قرار داشتند. علوم طبیعی، پزشکی و علوم اجتماعی غالباً به زبان‌های اروپایی تدریس می‌شدند و این موقعیت به‌مرور تصوری را ایجاد کرد که عربی «کارکرد علمی» ندارد. روش‌های آموزشی حفظ‌محور، فاصله گرفتن از زبان زنده و کمبود برنامه‌هایی برای پیوند عربی با حوزه‌های جدید دانش نیز این شکاف را عمیق‌تر کرد. همین الگوی تضعیفِ نهادی است که امروز در برخی کشورهای خلیج باعث شده عربی به زبان دوم بدل شود: زبانی برای خانه، مناسبت‌ها و آیین‌ها؛ نه برای بازار کار یا دانشگاه.

ایران: عربی به‌مثابه زبان دین، نه زبان جهان

در ایران، عربی جایگاهی متفاوت اما همچنان سیاسی دارد. آموزش رسمی عربی نه بر پایهٔ زبان معاصر و روزمره و نه با هدف ارتباط با همسایگان عرب‌زبان بنا شده است. آن‌چه در مدارس تدریس می‌شود عربی قدیم یا عربی کتاب (قرآن) است؛ زبانی که برای آموزش به کودکان ایرانی انتخاب شده، برای فهم متون دینی مناسب است، نه برای ارتباط، آشنایی با فرهنگ یا دانش و سیاست معاصر. این سیاست، حتی در ساختار یک دولت دینی نیز در عمل به جدایی عربی از زندگی معاصر ایرانیان منجر شده است. زبان مردم عرب‌ جنوب ایران یا مردم عراق، لبنان، سوریه یا کشورهای خلیج از مسیر مدرسه وارد تجربهٔ ایرانی نمی‌شود و عربی در تخیل رسمی بیشتر به یک «درس اجباری» محدود شده تا ابزاری برای شناخت و برقراری ارتباط با هم‌وطنان یا همسایگانمان در منطقه و آشنایی با زندگی مردمانشان. تاکید بر اهمیت آموزش عربی فقط در نسبت با فهم قرآن (اگرچه حتی این هدف نیز با آموزش ناموفق، بی‌انگیزه و بریده از تفاسیر جهان معاصر شکست خورده)، نه‌تنها شناخت ما از هم‌سرنوشتانمان در کشورهای منطقه را محدود می‌کند، بلکه زبان مشترکی که بسیاری از شعرا و دانشمندانمان نظریاتشان را به کمک آن نوشته‌اند، در چارچوبی تقلیل‌یافته محصور می‌سازد. نباید از خاطر برد که عربی نه زبانی بیگانه، که زبانی است که برای قرن‌ها در این خاک ریشه دوانده است.

ترجمه و اقتصاد سیاسی دانش

برای سنجش میزان زنده‌ بودن یک زبان در جهان معاصر، اقتصاد ترجمه یکی از مهم‌ترین شاخص‌هاست. کتاب‌های علمی انگلیسی ظرف چند سال به فرانسوی ترجمه می‌شوند، اما ترجمهٔ آن‌ها به عربی گاه دو دهه طول می‌کشد و گاه اصلاً ترجمه نمی‌شوند. در بسیاری از کشورهای عربی، فرایند ترجمه کند و ناپیوسته است؛ کتاب‌های علمی سال‌ها بعد ترجمه می‌شوند یا اصلاً ترجمه نمی‌شوند. این وضعیت نه منعکس‌کنندهٔ محدودیت زبان، بلکه نشان‌دهنده کاهش سرمایه‌گذاری دولتی، ضعف نهادهای دانشگاهی و نبود سیاست روشن برای پیوند دادن عربی با دانش جهانی است.

مقایسه با دیگر کشورها تصویر دقیق‌تری به‌دست می‌دهد. در پاکستان، به‌دلیل میراث عمیق آموزش استعماری، بخش زیادی از علوم انسانی و اجتماعی همچنان به زبان انگلیسی تدریس و تولید می‌شود. این امر سبب شده بسیاری از مفاهیم نظری، بدون میانجی‌گری زبان‌های محلی، در همان چارچوب انگلیسی گردش کنند. در مقابل، دانشگاه‌های ایران به‌رغم  همه محدودیت‌ها توانسته‌اند همچنان فارسی را زبان اصلی علوم انسانی و بخش‌هایی از علوم اجتماعی نگاه دارند. این تفاوت نشان می‌دهد که سرنوشت زبان‌ها به ارادۀ سیاسی و جهت‌گیری نهادی وابسته است؛ نه به توانایی یا ناتوانی درونی آن‌ها. زبان بدون سازوکارهای حمایتی دولت، به‌خودی‌خود زنده نمی‌ماند.

نتیجه

امروز لزوم یادگیری عربی نه برای بازگشت به گذشته‌ای طلایی است و نه محدود به علاقه به متون دینی. عربی دریچه‌ای است به جهان موسیقی، ادبیات، سیاست، تجربه‌های زیسته و زیست‌جهان‌های متنوع هم‌وطنان و همسایگانی که سرنوشتشان با سرنوشت ما پیوند دارد. در ایران، عربی دانستن بیش از هر چیز امکان فهم منطقه و انسان‌هایی را فراهم می‌کند که در مرزها، اقتصاد، تاریخ و فرهنگ با ما درهم‌تنیده‌اند.

روز جهانی زبان عربی همچنین فرصتی است برای تأمل در رابطهٔ میان زبان و قدرت. عربی زمانی زبان علم بوده، زمانی زبان مقاومت، زمانی زبان رسانه و زمانی زبان دین. هیچ‌یک از این موقعیت‌ها طبیعی یا از پیش تعیین‌شده نبودند؛ همهٔ آن‌ها محصول رابطهٔ زبان با قدرت دولتی، اقتصاد سیاسی جهانی و تخیل مردمی است که با آن زندگی کرده‌اند. آیندهٔ عربی نیز در همین میدان رقم خواهد خورد: در نیروی رسانه‌ها، در ارادهٔ دولت‌ها برای حمایت نهادی و در انتخاب مردم برای این‌که چگونه از این زبان برای ساخت جهانی مشترک بهره بگیرند.